تبليغاتX
صدای بی صدا
در به در تر از باد زیستم در سرزمینی ک هیچ گیاهی در آن نمی روید...

احساس بيهودگي مي كنم از پروانه شدن و درجا زدن از پيله اي كه وقتي حالا به آن نگاه مي كنم تنها يك حس به من دست مي دهد: خفگي.

 چقدر با كلمات تازيانه ات بزنم و تو آرام آرام از من دورتر و دورتر شوي و باز هم به روي خودت نياوري. من رنگ بي رنگ عشقي  بي سرانجامم. به من اعتقاد نداشته باش سرباز! مهره آخر را بدون فكر برداشته ام براي كيش و  مات شدنش انتظار نمي كشم. من بازي نكرده باخته ام. باور كن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 18:19  توسط اردیبهشت | 

 

وقتش رسیده است، روزهای نزدیک آذر که گویی نحسی اش برای همیشه ماندنی است. اشتباه نکن گیجی دور سرم به خاطر آن شراب احمقانه  نیست. حالم بهم می خورد از هرچیزی که بوی انزجاردهنده یک همنفسی ست. دستم را از دور گردنت برداشته ام. آزادی رفیق! آزاد

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:36  توسط اردیبهشت | 
 

عاشق كتاب جيبي كوچكت هستم كه همه روياهايم را برايم زمزمه مي كند. خيره چشمهايت را روي من نينداز، من خجالت زده همه لحظاتي هستم كه برا ي سايه شدن روي تو هر روز بي نتيجه تر از قبل شد. برا ي بالهاي گسترده تو هيچ  جايگزيني نيست. خجالت زده ام از همه قدمهايي كه با ترس تلاقي تو تند شد و با گذر خيال تو لرزيد.  اعتراف مي كنم  من به سبكي سايه گستردنت نيستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:50  توسط اردیبهشت | 
 

یک  مرد روی دیواری نوشت:تنها زن و نوشتن ما را از مرگ می رهاند.

آری  بی جهت نیست زنان در دست نوشته ها به دنبال خود می گردند. ما حتی در اوج همنفس بودن نیز دوگانه ایم.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 19:13  توسط اردیبهشت | 
 

در تو حل شده ام

بی جهت نیست که دیگر نمی بینمت

باور کن

کف دست های من هم خیس است

درد پشت قوزک پایم را حس نمی کنی؟

اشتباه نکرده ام

در هم حل شده ایم عزیز دل!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:52  توسط اردیبهشت | 

 

تا ته لیوان چای من تمام نشده جرعه ای بنوش

این آمدن و نشستن و ساعت ها روزمره شدن دیگر تمام است

شمارش معکوس را برای خودم شروع کرده ام

نترس، آن رابرای کسی جار نزده ام

یک ردپا کافی است

برای ماندگار شدن نیاز به بوی معطر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 9:58  توسط اردیبهشت | 

 

در اين گسسته بازار ي كه صداي نعره مبلغانش  موي بر اندام هر آدمي راست مي‌كند گوش به صداي بي صدايي دادن براي تو و من يك نعمت است. نصيحتت مي‌كنم به سكوت كه در اين برهوت غنيمت است. 

قسم به باد،  قسم به آب،  قسم به آتش و قسم به خاك كه ما در شناسايي چهار عنصر طبيعت نيز عاجزيم، من در حيرت مخوف  آدمها  وامانده ام رفيق! آناني كه  هر روز در خود مي‌تنند تا تحليل انسان مابانه اي برا ي جاودانه ساختن حقوق بشر در دفترچه روزانه سياست ثبت كنند. نگاهشان كن، تو را ياد هيچ چيزي‌ نمی اندازد؟

 من  و تو هر روز در صفحه هاي مجازيمان تن برهنه حقايق را يكي يكي  مي‌بوييم و به دنبال عطري آشنا از اينجا و آنجا سرك مي كشيم تا مگر صدايي شبيه آوازي كه تو در خودت پنهان كردي پيدا شود. اگر صداي آشنايي براي آرامش تو و من خلق نشود تكليف چيست؟ تا انفجار ساعتي مانده، من طعم گذر سالها در يك ساعت را خوب بلدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 17:44  توسط اردیبهشت | 

مرگ نزديك است

زير پوست ملتهب ذهن، كنار برآمدگي هاي كهير زده بيزاري و پس هر چيزي كه نامش زندگي است.

اين آدم ها با چكمه هاي بلندشان مي خواهند همه دنيا را زير پاهايشان خرد كنند

من اما

از بوي گند جوراب هايشان همه دنيا را به مسخره گرفته ام. تهوع ممتد كلافه كننده ام بي شباهت به آنفلوآنزاي خوكي نيست.

همه چيز افسانه است رفيق!

به طعم گس ثانيه هايت خوش باش

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 18:3  توسط اردیبهشت | 

 

از  خواندن  تیتر دلم هوری می ریزد. ترسم را با تو شریک می کنم تا بفهمی هر کجا بوی تعفن یک خبر داغ به مشامت رسید من هم مانند تو از دیدن یک فاجعه تکراری که مثل بریدن سر گوسفتد تکراری شده،چندشم می شود. لرزش مسخره استخوانهایم  هر قهرمانی را می خنداند.

بورخس را می فهمم:آنها که روزنامه های صبح را ورق می زنند شاید برای این است که در جمع کوچکشان حرفی برای گفتن داشته باشند.

به من نخند، می خواهم احمق باشم...

                     

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 18:10  توسط اردیبهشت | 

 دیگر ته چشمهایت مثل همیشه نیست. این روزها به دهانت خیره شده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 19:2  توسط اردیبهشت | 

 

 

 

 

 

 

  همه چیز با مبل های قهوه ای خانه تو شروع شد و با بلند کردن صدای موزیک خانه تمام شد.  ده نه هشت ..... شماره معکوس  فریاد من توی یک چهاردیواری سیاه با صدای تو گره خورد. من نشنیدمش ، خواندنش حالم را از همه چیز بهم زد.

 تو یادت نیست، برایت از دخمه ملتهب خاطره  تنها دو چیز دارم. موهای فر خورده زیر باران و قهقهه یک ظهر گرم تابستانی. همین قدر کفایت می کند تا بفهمی تیتر یک دست نوشته هایم  با تو به اوج رسید، تصویر مرد خمیده روی کتاب قهوه ای که یک قفل تهش داشت یادت هست؟ چه بی انصافند بعضی روزها که بوی  رطوبت فراموشی اش مثل زهر می چسبد ته گلو.

این  روزها خیلی شبیه تو شده ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:14  توسط اردیبهشت |