![]() |
![]() |
|
| در به در تر از باد زیستم در سرزمینی ک هیچ گیاهی در آن نمی روید... |
|
آن گاه که در بساط خاله بازی مان نان خالی را داخل آب جای آبگوشت تیلیت می کردیم و خوردنش مثل کباب به همه مان مزه می کرد یادمان بود که برای عروسک های پارچه ای داستان ها و شعرهایت را تکرار کنیم. با آهنگی تکراری اما کمی اغراق آمیز تا آنها هم مانند ما یادشان باشد اگر شیطان گولشان زد و دست به قندان بردند فرشته شانه چپ چغلی شان را برای خدا خواهد کرد. دست در دستان تو ،چشمان درشت و میشی مان نگاه همه را می بلعید و همه مردان غریبه چقدر شبیه پسرعمو بودند.به همان جذابی ، به همان مهربانی فقط یک سبیل، یک چشم درشت، یک موی بور، یک قد بلند و یک صدای آرام با هم تفاوت داشتند، فقط همین مادر! مردان غریبه همه شبیه پسرعمو بودند اما تو حواست به پاچه شلوارمان بود تا وقتی می دویم بالاتر نرود و مردهای غریبه نبینند.کفش های پاشنه بلند، عطرهای خوش بو، لباسهای رنگ جیغ فقط برای دختر بد همسایه بود و تا توانستی نجابت و معصومیت را توی ما تلنبار کردی تا یک روز، روزی نزدیک، داخل آشپزخانه با بوی پیاز سرخ کرده و دستهایی که از رنده سیب زمینی سفت خراش برداشته تورا به یاد خودت بیاندازد و اینگونه من و تو تکرار شدیم مادر. این سالها دیگر کسی شبیه پسرعمو نیست، فرشته های چپ و راست از کار استعفا داده اند و خدا کمی بیکار است.خودکار قرمزش را توی دستش گرفته تا همه مشق هایمان را خط خطی کند.خدا کلافه ام کرده مادر! مدام می گوید از اول بنویس، از اول پسرعمو را هجی کن، عشق را هزار بار بخش کن دختر! مادر حواسش به برنج ته گرفته بود، به بادنجان های سرکه انداخته، به خیس کردن جای خواب برادرت، به آمدن پدر و آماده کردن یک لیوان چای داغ و از همه بیشتر پاچه شلوارت دختر، خواب و خوراک را از او گرفته بود. عشق را دوباره هجی کن دختر، عشق را دوباره هجی کن. ع ش ق شکل درستش اینطور است نه آنطور سرهم که یادم دادی، بین فضای خالی اش هزار هزار خدا می توان نوشت با نقطه هایی که برایش پایانی نیست. می دانی مادر! عیب سرمشقی که برایم گرفتی همین بود. عشق سر هم نبود. عشق سرهمی که یادمان دادی کار دستمان داد.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 20:33 توسط اردیبهشت |
|
|
صداي پدر در نميآمد، دستش را روي صورت مردانه اش گرفته بود، نزديك لبها، گلويش درد نمي كرد اما مي خواست نشان دهد كه نمي تواند حرف بزند. عزيز گوشه اتاق همان جاي هميشگي خوابيده بود. دستهاي پيرش با وجود آن گوشت آويزان شده شباهتي به گذشته نداشت. فقط لبخندش مثل قدیمها بودُ مثل ان روزی که کنار نوه دختری اش ایستاده بود تا حاجی شوهر نیره از او عکس بیندازد. پدر حرف نمي زد، دستش را گرفته بود نزديك لبهايش، يك بشقاب ميوه آورد نزديك عزيز، بوي خيار خرد شده همه جاي اتاق را پر كرد. از پدر صدايي در نمي آمد. خيلي عجيب بود، تمام روز قبل را فرياد زده بود، همه روز را روي سر عزيز داد زده بود. دلش گرفته بود از تصويرهايي كه تو ي ذهنش چمباتمه زده بود و هرگز پاك نمي شد. خودش مي گفت تقصير عزيز است. مي گفت كتابهايم را با يك كش كلفت به هم وصل مي كردم، از روان شناسي سر در نمي آورد اما توي آن دوران جواني پدر خوب مي دانست با ذهني خسته وقتي به خانه مي گردد بايد همه چيز آرام باشد. مي گفت تقصير عزيز است که بوی کیف نوی مدرسه را از پهن گاو تشخیص نمی دهد. صبح بيدار شد، صدايش در نمي آمد. حرف نزد اما عزيز تو ي چشمهايش نگاه كرد و گريه گرد. پدر دستش را روي صورتش گرفت، نزديك لبهايش تا عزيز باورش شود قهر نيست و صدايش گرفته، عزيز دستهايش را به آسمان بلند كرد، پوست چروكيده دستهايش افتادند پايين، همزمان با اشكهايي كه برا ي باز شدن صداي پدر تقلا مي زد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اسفند1388ساعت 14:30 توسط اردیبهشت |
|
|
حيفم مي آيد از درهم شدن تصوراتي كه از آدمها داشته ام، اين حق همه است كه حداقل در ذهنشان به كسي، چيزی ، به باوري و يا شايد حتي به رگه ها ي كمرنگ يك عشق اعتقاد داشته باشند و به قول يك آدم بزرگ نيازمند قهرمان ساختن كسي يا چيزي باشند اما متلاشي كردن آنچه در ذهنت ساخته اي توسط همان آدمها انگار دردآور است. من از اشتراك شخصي ترين احساس تو ي دهان آدمها سرخورده شدم. برايت گفته بودم وقتي مي خواهم براي درد مثالي بزنم آن را برداشتن تكه گوشتي آنهم با يك ناخن گير از بازوهايم، برابرش مي كنم. حس مي كنم همان تكه گوشت از من جدا شده و دردش با هيچ كلامي قابل مقايسه نيست. ايده اليست نگري احمقانه اي را از زماني كه يادم مي آيد توي ذهنم چپانده بودم، براي جدا بودن مي خواستم خودم را از همه چيز جدا كنم و يگ گوشه دنج مزخرف را به غليظ ترين همخوابه گي هاي ناب ترجيح مي دادم اما حالا طور ديگري فكر مي كنم.در اين لحظه همه زندگي من توي يك آدم خلاصه مي شود، كسي كه با حضورش روزهاي جاه طلبانه مرا رنگ داد و هيچ چيزي چشمهايش را تاريك نكرد حتي هرزگي هاي بي اساس من دو قطره اشك داخل چشمهاي اين ادم به همه چيز مي ارزد، به گوشه دنج، به بالا رفتن، به صداي اكاردئون، به هرچه احساس جاه طلبي مسخره است. اين آدم به همه چيز مي ارزد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 بهمن1388ساعت 14:52 توسط اردیبهشت |
|
زنان هرزه حرف مرا بهتر مي فهمند مرد! انان كه در هر شب نشيني به چيزي غير از خود فكر ميكنند و براي تن پوشي ساليانه، حرم نفس خود را جلوي هر نامردي ميدمند. اين زنان برهنه هرزه گرد حرف مرا بهتر مي فهمند. به كسي بر نخورد، كلمه هرزه براي من تعبيرش متفاوت است. حتي در دهشت ناك ترين حالت مستي هم ادا ي روشنفكرها را در مي اورم، وقتي در آن تلو تلو خوردن هاي مستانه براي دور انداختن بستني به دنبال سطل زباله مي گردم، فرياد نزن! من طعم شاه توت را از ميان ويسكي تلخ نمي توانم تشخيص دهم، شيشه اتومبيل را پايين نكش ، خامه بستني مرا دور نينداز، دست خودم نيست مرد، دست خودم نيست. دلم براي رفتگرها ي شهرداري مي سوزد و تو حتي در حقير ترين لحظه مستي به دنبال تلافي از من هستي. شب بود و رخوت و بوي نا كه از مغزاسفنجي من مي آمد بيرون، تن من برهنه نبود اما ذهن من اين ذهن خالي از من مانند زنان هرزه گرد ي شده بود كه ديگر به خودي چون من اعتقاد نداشت. هرزه شدن تنها به دريدن لباس زير نيست ، خودت را كه باور نداشته باشي هرزه اي ، همخوابه هر آدمي هستي كه با حرفهايش به تو بقبولاند كه ديگر نيستي، نفس نكش حوا! حرم نفسها يت خريدني نيست، حتي براي خودت، برايت گفته بودم خودت را كه بشكني هرزه اي، خيابان گرد همه جايي! با توام خفه شو حوا، صدايت را ببر، فقط نگاه كن فقط نگاه كن حوا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 دی1388ساعت 15:46 توسط اردیبهشت |
|
|
دلم می خواهد این شب آخر باشد، شب آخرکتاب خواندن و نشانه گذاشتن لای صفحاتی که با خواندنش نویسنده اش رنگ پیدا می کند و من هر روز کمرنگ تر از همیشه می شوم. مشکل از من نیست که خودم را اینقدر بزرگ تعریف کرده ام. این روسری و این لباس اگر مانع ادم بودن است از فردا قول می دهم توی خیابان پیپ بکشم و شب ها با همه پسران کوچه پشتی قمار کنم. آرزوی مرد بودن ندارم اما در اینجا در این سرزمین اجدادی رسوب گرفته، زنان برای خیلی از چیزها باید چشم به دهان مردان بدوزند. برای آمدن و رفتن، خوردن، پوشیدن وحتی برای داشتن یک سقف مشترک . بعضی اوقات از زن بودن بیزار می شوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 دی1388ساعت 18:17 توسط اردیبهشت |
|
|
زماني نوشتن ختم كلام بود كه هرچه در زير و بم تو بود گويي با حركتي شايد مثل رقص، شايد مثل لرز و شايد ... نميدانم هر چه خودت رويش مي گذار ي فرش مي شد كف كاغذ نه مثل حالا كه مثل تف خودكار روي هرزه ورق هايي است كه براي زنده بودن له له ميزند و تنش را براي ديده شدن جلوي هر نامرد ي برهنه مي كند. شرمم مي شود رفيق! شرمم مي شود. خودت مي داني قصه كه كپك بزند ازدست نقال هم كار ي ساخته نيست، ترجيح مي دهم همه روز را حرف نزنم و چمباتمه بزنم روي هر صفحه اي كه بوي نفت بدهد تا ببيني، مرا ببيني كه چطور هر روز شكسته تر از ديروز مي شوم. براي خودم زندگي نكرده ام. فرق من با تو اين است رفيق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 17:1 توسط اردیبهشت |
|
|
احساس بيهودگي مي كنم از پروانه شدن و درجا زدن از پيله اي كه وقتي حالا به آن نگاه مي كنم تنها يك حس به من دست مي دهد: خفگي. چقدر با كلمات تازيانه ات بزنم و تو آرام آرام از من دورتر و دورتر شوي و باز هم به روي خودت نياوري. من رنگ بي رنگ عشقي بي سرانجامم. به من اعتقاد نداشته باش سرباز! مهره آخر را بدون فكر برداشته ام براي كيش و مات شدنش انتظار نمي كشم. من بازي نكرده باخته ام. باور كن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 18:19 توسط اردیبهشت |
|
|
وقتش رسیده است، روزهای نزدیک آذر که گویی نحسی اش برای همیشه ماندنی است. اشتباه نکن گیجی دور سرم به خاطر آن شراب احمقانه نیست. حالم بهم می خورد از هرچیزی که بوی انزجاردهنده یک همنفسی ست. دستم را از دور گردنت برداشته ام. آزادی رفیق! آزاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آبان1388ساعت 11:36 توسط اردیبهشت |
|
|
عاشق كتاب جيبي كوچكت هستم كه همه روياهايم را برايم زمزمه مي كند. خيره چشمهايت را روي من نينداز، من خجالت زده همه لحظاتي هستم كه برا ي سايه شدن روي تو هر روز بي نتيجه تر از قبل شد. برا ي بالهاي گسترده تو هيچ جايگزيني نيست. خجالت زده ام از همه قدمهايي كه با ترس تلاقي تو تند شد و با گذر خيال تو لرزيد. اعتراف مي كنم من به سبكي سايه گستردنت نيستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:50 توسط اردیبهشت |
|
|
یک مرد روی دیواری نوشت:تنها زن و نوشتن ما را از مرگ می رهاند. آری بی جهت نیست زنان در دست نوشته ها به دنبال خود می گردند. ما حتی در اوج همنفس بودن نیز دوگانه ایم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 19:13 توسط اردیبهشت |
|
|
در تو حل شده ام بی جهت نیست که دیگر نمی بینمت باور کن کف دست های من هم خیس است درد پشت قوزک پایم را حس نمی کنی؟ اشتباه نکرده ام در هم حل شده ایم عزیز دل! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:52 توسط اردیبهشت |
|
|
تا ته لیوان چای من تمام نشده جرعه ای بنوش این آمدن و نشستن و ساعت ها روزمره شدن دیگر تمام است شمارش معکوس را برای خودم شروع کرده ام نترس، آن رابرای کسی جار نزده ام یک ردپا کافی است برای ماندگار شدن نیاز به بوی معطر نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 9:58 توسط اردیبهشت |
|
|
مرگ نزديك است زير پوست ملتهب ذهن، كنار برآمدگي هاي كهير زده بيزاري و پس هر چيزي كه نامش زندگي است. اين آدم ها با چكمه هاي بلندشان مي خواهند همه دنيا را زير پاهايشان خرد كنند من اما از بوي گند جوراب هايشان همه دنيا را به مسخره گرفته ام. تهوع ممتد كلافه كننده ام بي شباهت به آنفلوآنزاي خوكي نيست. همه چيز افسانه است رفيق! به طعم گس ثانيه هايت خوش باش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 18:3 توسط اردیبهشت |
|
|
از خواندن تیتر دلم هوری می ریزد. ترسم را با تو شریک می کنم تا بفهمی هر کجا بوی تعفن یک خبر داغ به مشامت رسید من هم مانند تو از دیدن یک فاجعه تکراری که مثل بریدن سر گوسفتد تکراری شده،چندشم می شود. لرزش مسخره استخوانهایم هر قهرمانی را می خنداند. بورخس را می فهمم:آنها که روزنامه های صبح را ورق می زنند شاید برای این است که در جمع کوچکشان حرفی برای گفتن داشته باشند. به من نخند، می خواهم احمق باشم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 مرداد1388ساعت 18:10 توسط اردیبهشت |
|
|
دیگر ته چشمهایت مثل همیشه نیست. این روزها به دهانت خیره شده ام... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 19:2 توسط اردیبهشت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1390 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
شب زده یادداشت های بی مخاطب شراب و کبوتر خراب آباد |
|
RSS
|